تبليغاتX
بشنوید ای دوستان این داستان
خود حقیقت نقل حال ماست آن

شاید بهتر است چشمان خود را ببندیم گویا اتفاقی نیفتاده، کسی کشته نشده، و شهر در امن و امان است، شیشه های خرد شده، اتومبیل های سوخته، خودپردازهای متلاشی شده تعمیر شدندو خواهند شد حتی بانک ملت سوخته تبریز هم تعمیر و نوسازی می شود ولی قلب های خرد شده، دلهای سوخته به این زودی ترمیم نخواهند شد ....

من به عنوانی مردی از ملت ترک هم اهانت ها را دیدم هم اهانت کننده ها را، هم معترضان را هم سکوت پیشه کنندگان را هم آنانی را که حداقل حقی از زنده بودن را می جستند و هم کسانی که آن را هم بر وزن غلط اضافی می پنداشتند ... آیا این آتش خاکستر شد؟ آیا بادی خواهد وزید یا بارانی خواهد آمد؟ مگر تفاوتی می کند آیا کودکی که از پنجره خود صدای برادرش را می شود که فریاد می زند «منیم دیلیم اولن دئیر باشکا دیله دونن دئیر» از یاد خواهد برد یا آن برادر که با دستانی آغشته به خون دوستش به خانه برگشت فراموش خواهد کرد، پدری و مادری که فرزندش را از دستش گرفتند چه خواهند کرد....

زمان .... زمان... گذر زمان سخن بسیار برای گفتن دارد

+ نوشته شده در  شنبه بیستم خرداد 1385ساعت 17:33  توسط یک بنده خدا | 

شاید این شعر معروف را شنیده باشید:

پسر گر ندارد نشان از پدر     چو بیگانه خوانش ندانش پسر

مطمئنا این شعر در مورد دخترها صدق نمی کند زیرا پوپک صابری فومنی در وب سایت گل آقا در صفحه ای که مزین به نام «کاریکاتور، ممنوع» کرده با نصب کاریکاتور زیر نشان داده که هیچ نشانی از پدرش ندارد.

البته توجه دوستان را به این نکته جلب می کنم که ظاهرا بنا به بعضی اعتراض ها ایشان این کاریکاتور را از صفحه اصلی سایت خود برداشته اند.

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم خرداد 1385ساعت 8:55  توسط یک بنده خدا | 

قصد داشتم ابدا در خصوص مانا نیستانی و کاریکاتور مضحک وی چیزی ننویسم ولی نشد بارها گفته شده و من هم به نوبت خود اعلام کرده ام که ریشه این اعتراضات مردمی در آن کاریکاتور کذایی(که بعضی از دوستان، علاقه مندند با چشمان بسته تمام این اعتراضات را در کاریکاتوری خلاصه کنند) نمی دانم ولی بعضی از دوستان فارس زبان ما که بسیار غیرتی شده اند با این جمله که مانا برای یک کلمه «نمنه»به زندان افتاده و با جمله هایی ماندد «بیاین واسه مانا دعا کنیم » و... بنا به دلایل خاصی رفته رفته وی را در حد امامان معصوم بی گناه جلوه میدهند

برای آن دسته از دوستان که ادعا دارند «نمنه» یک کلمه جا افتاده در تهران است ویا با جملاتی مانند اینکه چرا مردم ترک برای جوک ها و توهین های بدتر اعتراض نکردند و... سعی در معصوم جلوه دادن مانا نیستانی دارند عرض کنم: دوستان عزیز فرض کنیم (برفرض محال) وی قصد توهین نداشته و این رفتار یک اشتباه سهوی بوده، ولی اگر کمی به نوشته های مانا دقت کنید در تمام نوشته ها از جملاتی استفاده شده که اصلا ارتباطی با طنز! ندارد، در کجای دنیا در صفحه کودکان یک روزنامه در مورد رفتن و نرفتن به توالت و مسائل مربوطه! نوشته می شود آنهم در کشوری مانند ایران که مردم نیز با این نوشته ها بیگانه اند. «شما همه خوب ميدانيد روزنامه را قشری ميخوانند که اهل مطالعه هستند و آیا این افراد و یا کودکان آنان شایسته چنین جملاتی هستند؟ خود قضاوت کنيد که جملات هجوی که در اين نوشته است آيا باعث شرم در برابر اين افراد متشخص نميشود ؟ آيا جملاتي را که در ذيل اين کاريکاتور مي بينيد خاصه در مطالب زيرين در کوچه استفاده ميکنيد که حال در يک روزنامه دولتی که هزاران مخاطب دارد چاپ شود؟  آیا تا اين حد عقب افتاده و بی فرهنگ شده ايم؟ آیا این نوشته را می توان طنز نامید؟

اما آنچه اتفاق افتاد جنبه دیگری هم پیدا کرد به نظر می آید حتی اگر بر فرض محال مانا نیستانی قصدی در توهین نداشته با این نوشته تبدیل به کاریکاتوریست محبوب پان فارس ها و شئونیست های فارس شده و رفته رفته به فردی مقدس مبدل می گردد کما اینکه در این میان معمولا صحبتی از قاسمفر به میان نمی آید چه شاید گناه وی بسیار کمتر از نیستانی به نظر آید.

شاید بهتر این است دوستان فارس به جای پرستش مانا نیستانی، تصمیم بر احترام به اقوام محصور در مرزهای این کشور بگیرند و ژورنالیست های کشور که معمولا از عناصر مهم در آگاهی دادن مردم هستند به جای اینکه تمام تلاش خود را برای بیگناه جلوه دادن مانا نیستانی بکار برند سعی در آگاهی دادن قوم فارس برای احترام و باز پس دادن حقوق اقوام دیگر داشته باشند.

مطمئنا حقوق اقوام ایرانی مانند اجرای اصل ۱۵ قانون اساسی مهمتر از بسیاری از مواردی است که در جامعه خبرنگاری ایران مطرح می شود. ظاهرا خبرنگارانی که برای میتینگ کم ارزش و صرفا تبلیغاتی یک نفر تا این حد انرژی صرف می کنند با بسیاری از واقعیت های جامعه خود بیگانه اند.

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم خرداد 1385ساعت 13:3  توسط یک بنده خدا | 

آخ که من چقدر این وبلاگ نویسی رو دوست دارم از اون یکی دوتا وبلاگی که دارم ( البته با چند تا سایت توی هاست های رایگان ) خیلی چیزها یاد گرفتم ولی راستشو بخواین تا حالا مثل این وبلاگ از بقیه لذت نبردم البته فکر نکنید که تو اون یکی و بلاگ ها در مورد زیبایی گل و بلبل، یا سیاست صحبت کردم بلکه یه سری موضوعات کاملا علمی بودن، طوری که اصلا جرات نمی کنم مستقیم توی بلاگفا بنویسم و حتما قبلا باید توی Word بنویسم واسه همین معمولا اونجا نه غلط املایی دارم و اشتباه هم کم پیش میاد.

اما اصل موضوع اینکه داشتم توی یه وبلاگی سیر می کردم که به فکر خودش خیلی خیلی وطن پرسته یه دفعه اسم خاتمی به چشم خورد به قول معروف زیر سیبیلی رد کردیم بعد اسم فردوسی به چشم خورد باز زیر سیبیلی ... بعد ناگهان یه چیز تو مخم جرقه زد، خوب شد که زود بلاگفا رو باز کردم تا اینجا بنویسم وگرنه یه دفعه دیدید جرقه باعث انفجار شد و مخم پاشید رو مونیتور ...

این طرفدارهای خاتمی یا بقول فوتبالی ها طرفدارنما ها در مورد فردوسی، سعدی و... خیلی حرفها واسه گفتن دارند و میزنند البته در روز شعر و ادب فارسی در مورد شهریار هم گاه یه چیز هایی می نویسند ولی معمولا صفحه بعدش از زبان یه نفر دیگه هزاران لعن ونفرین بر علیه اونهایی که روز تولد شهریار رو واسه روز شعر و ادب فارسی انتخاب کردن می نویسن یادم می یاد یکی توی روزنامه آفتاب یزد هزارتا لعن واسه اونها نوشته بود و بعد یه سطر باحال ( واسه اونایی که اهل حال هستند) نوشته بود با این مضمون که « چقدر زود فراموش کردیم که فردوسی و سعدی ایرانی هستند»  و البته که شهریار ایرانی نیست ( نگید که بابا تو دیگه خیلی عقده ای هستی چون ادامه داره...) خوب تو روزگار پان فارس بازی ( من تو یه وبلاگ دیدم جمله هاشون رو با «هایل هیتلر» شروع می کنن) اینا چیز کوچولویه.

آخه میگن یکی رو بردن دیونه خونه، نگهبون های دویونه خونه بهش گفتن چیکار کردی که آوردنت اینجا، گفت هیچی من به همه میگفتم دیونه اونا هم به من میگفتن دیونه ولی زور اونا بیشتر بود منو فرستادن اینجا ... حال بحث پان فارس ها اینه همه به اونا میگن پان فارس اونهاهم به همه میگن، ولی چون زور اونها بیشتره اسم بقیه اعم از پان ترک و پان کرد و پان عرب و.... گذاشته شده ولی وجودی به نام پان فارس برای بعضی ها ثبت شده نیست.

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم خرداد 1385ساعت 15:53  توسط یک بنده خدا | 

پوپک صابری فومنی در وبلاگ گل آقا در خصوص مانا نیستانی مطلبی نوشته که البته جای تامل بسیار دارد هر چند که هر نوشته ای را باید در زمان و مکان خود بررسی کرد ولی مطالعه آن می تواند برای دوستان مفید باشد من در نوشته قبلی خود مطلبی در خصوص آن نوشته ام ولی آنچه نباید فراموش کنیم آن است که در مجموعه لینک هایی که وی (یا مدیر سایت) برای نوشته خود گذاشته دوباره و بارها به ترک های توهین شده گاه وقتی آن مطالب را می خوانم به این فکر می کنم که چرا نیستانی اکنون در زندان است و چرا برادرش با مظلوم نمایی، اعلام می کند که کاریکاتور نخواهد کشید آیا مانا و امثال او حاصل یک تفکر شوم نژاد پرستانه نیستند راستی این سوال برای کسی مطرح نشده که چرا آنان برای آزادی مانا ( که حتما دیر یا زود آزاد خواهد شد) به این گونه تلاش می کنند و البته به هموطنان ترک خود گوشزد می کنند که «برای داشتن همبستگی ملی نیاز به تحمل ملی احساس میشود» ولی خود هیچگاه برای احیای حقوق همین به ظاهر هموطن نه تلاشی می کنند و نه وبلاگی می نویسند گو آنکه وطن فقط مختص آنان است و هموطن را جز سکوت و اطاعت چاره ای نیست چه بسیار زیادند هموطن هایی که برای آزادی این مرز و بوم تلاش کرده اند و همه آگاهند و سر در خاک کرده اند تا واقعیت ها را نبینند هر روز چند تن از این هموطنان کشته می شوند و چندین تن دستگیر و آنان همه را اراذل و اوباش می دانند آیا خون این هموطن ترک سرخ نیست آیا چون مانا نیستانی به خاطر اعتراض آنان به تبعیض دستگیر شده باید کشته شوند و ما صدایمان در نیاید آیا کسانی که خود را روزنامه نگار می دانند نوشته مانا را شجاعت و نوشتن حقیقت را حماقت می دانند؟ آیا رسم زمانه این است؟ آیا حق هموطن این است؟ آیا؟

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم خرداد 1385ساعت 13:50  توسط یک بنده خدا | 
آیا رضا خان پیروز شد ؟

این سوالی است که صبح وقتی به سرکار می رفتم از خودم پرسیدم، دوست دارم باهم کمی در این مورد فکر کنیم، اگر یادتان باشد زمانی در تلوزیون سریالی به نام شمشیر تیپو سلطان نمایش داده میشد در قسمتی از این فیلم یک انگلیسی حرکتی برای نفاق بین هندیان انجام داد، وقتی دوستش از او پرسید که این کارت چه نفعی داشت به او گفت اثر این کار ۵۰ سال دیگر معلوم می شود. در خصوص بحث آذربایجان هم همینطور آیا تحقیر اقوام ایران که می گویند از آثار رضا خان ( البته برای یک دستی ایران) است نتیجه داد؟

آیا آنچه در تبریز و اردبیل و ارومیه و زنجان و... اتفاق افتاد یک حرکت بیدار باش بود یا آخرین نفس برای جان دادن؟ آنچه من می بینم این است که این حرکت به طرز بسیار بدی سرکوب شد ( وقتی می گویم بسیار بد باور کنید) حال به دردهای گذشته مردم ترک دردی به نام سرکوب خرداد ۸۵ اضافه شد، بسیاری باورشان نمی شود که با تمام تلاشی که برای آزادی و نجات این مملکت انجام داده اند انگ جدایی طلبی بر آنان چسبانده شده همان مجلسی که حاصل تلاش مردم تبریز در مشروطه است ۱۰۰ سالگی خود را جشن می گیرد در حالی که بانیان آن در تبریز هنگام رفت و آمد در خیابان باید به همه پاسخ بدهند که به کجا می روند ( چه نیروی انتظامی چه لباس شخصی) آیا رضاخان پیروز شد ؟

دیروز در شبکه هما می گفتند چون در شمال میرزا کوچک خان و در آذربایجان مردانی چون ستارخان و باقرخان ( البته همگی با همراهی مردم) ندای آزاده خواهی سر دادند این تحقیر ها بر علیه آنان شروع شد.

دوباره سوال می کنم آیا رضا خان پیروز شد و مردم ترک تسلیم شدند و این اعترض ها آخرین جان دادن ها است اگر این درست باشد چه اتفاقی خواهد افتاد البته کسانی که من می شناسم با تمام زیبایی ترکی صحبت می کنند حتی دخترهای دانش آموز ( نمی دانم چرا ولی صحبت کردن به فارسی در میان این گروه از همه بیشتر است) نیز بسیار بیشتر از قبل ترکی صحبت می کنند ولی رضاخان به دنبال زبان نبود به دنبال تحقیر بوده ....

آیا رضاخان پیروز شده؟ مسئله این است!

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم خرداد 1385ساعت 8:44  توسط یک بنده خدا | 
اتوبوس ستاره های پارس! در آلمان، قابل توجه کسانی که ادعا می کردند همچین نامی برای تیم ملی انتخاب نشده

اتوبوس ستاره های پارس

البته نباید تعجب کنید که پرشین بلاگ شعار خود را تغییر داده و سعی می کند خود را با نام وبلاگ فارسی زبانان ایران بشناساند

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم خرداد 1385ساعت 15:36  توسط یک بنده خدا | 

بله در تبریز دوشنبه حوادث زیادی اتفاق افتاد هزاران عکس از آن رویداد انداخته شده اگر اخبار سایت های خبری راهم دنبال کنید خواهید دید که همه تقریبا یک نوع خبر می نویسند پس اصل قضیه روشن است اگر دوست دارید از من بشنوید همین بس که خیلی خیلی اوضاع خطرناکی بود ... مردم واقعا عصبانی بودند تو این وسط اینو هم بگم که نه فقط از دست یه روزنامه یا یک کاریکاتوریست از تمام اوضاع شاید از بیکاری شاید از اینکه فردا که خودشان یا فرزندانشان بعد از اینکه ادامه تحصیل دادند باید برای کار به تهران و... بروند حتی برای این شعار احمقانه تیم ملی « ستارگان نمی دونم چی چی» اینو هم بگم که برخلاف نظر دوستان برخی از افراد در پشت مردم حتی با خانواده خودشان هم آمده بودند بازار هم که تعطیل بود رفت و آمد هم طوری بود که کسی به کسی کار نداشت ( این کلا تو فرهنگ تبریزه که هرکس حق داره موافق یا مخالف باشه برخلاف بعضی جاها که مخالف ها رو بی غیرت و ... صدا می زنند) .

اما حالا وقتی وب گردی میکردم دیدم که ای بابا دوباره تمام کاسه کوزه ها داره سر ترک ها خراب میشه همه بزرگواران استاد تاریخ و ادب و... شدند ماشا ا... همه فارس زبانهای عزیز تاریخ زبان ترکی رو بلدند بدون اینکه بدونن که خودشون تا 50 سال پیش به شهردارای، بلدیه می گفتند و به دادسرا عدلیه ( کلا عربی صحبت می کردند ) حالا تاریخ عهد بوق ترک های ایران رو بلدند بعضی ها برای اینکه همکار خود مانا نیستانی را در زندان می بینند نگرانند و دست به کار شده اند بدون در نظر گرفتن اینکه حتی خود در بازداشت وی مقصرند گلنسا ( پوپک صامنی فومنی) دختر گل آقا ( گل آقا کسی بود که در تمام کارهایی که من از او دیدم موردی از توهین به دیگران نیافتم) در نوشته ای با عنوان درباره آن كاريكاتور جنجالی با بیانی احساسی سعی در استفاده از قلم خود برای کوچک جلوه دادن این قضیه است و به مانند روزنامه نگاران حرفه ای با جمله «گره‌ای را كه می‌شود با دست باز كرد، با دندان محكم‌تر نكنيم» نوشته خود را تمام کرده و فهرستی از حامیان مانا نیستانی و روزنامه ایران را فراهم آورده، فهرستی که در برخی از آنان حتی با کمال صراحت دوباره به ترک های کشور توهین شده و این خود از مصادیق بارز..(متاسفم نمی دونم چی باید بگم) .

میگن یک روز خونه یکی دزد میاد و هرچی داشته می بره فردا همسایه ها میریزن خونش و میگن چرا درو درست نبستی؟ چرا خوابت سنگین بود و... صاحب خونه برمیگرده میگه مثل اینکه دزده اصلا کار بدی نکرده و فقط من مقصرم !!! الان بحث ترک زبانان ما هم براین منوال شده مثل اینکه ترک ها مقصرند... واقعا گفتن و نوشتن این موضوع که چرا تا حالا ترک ها اعتراض نکردن و یا چراهای دیگر نوعی سطحی نگری گوینده، رو می رسونه بدون توجه به این موضوع که خود صبر مردم ترک را لبریز کرده اند، این وسط ایرانیوز به نظر من تنها سایتی بود که اصل قضیه رو درک کرده بود من قبل از اعتراض تبریز مطلب این سایت رو کنار عکس اعتراض دانشگاه خواندم نوشته ای تقریبا با این مضمون که اشتباه روزنامه ایران جمعه ما را باید آگاه سازد که بیشتر به نوشته ها ی خود دقت کنیم...

آری مانا نیستانی شاید بی گناه باشد من هم قبول دارم او تربیت شده فرهنگی است که خنده خود را در تحقیر دیگران می داند فرهنگی که معنی احترام را متقابل نمی داند و نگرشی که ریشه ای در عصر رضا خانی دارد ...

گاه بهتر است دنیا را از منظر دیگران ببینیم از منظر قومیت ها (هم آنی که برخی دوستان خرده فرهنگ می نامند) رفتار ما می تواند از منظر ما عادی باشد ولی برای هرکس دیگری می تواند مهم بوده و معنایی خاصی داشته باشد.پس بهتر است گاه (حداقل گاه) مراقب رفتار خود باشیم ...

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم خرداد 1385ساعت 14:43  توسط یک بنده خدا | 

اما در آن روز من از محل کار به سمت میدان ساعت رفتم به خانه هم زنگ زدم و گفتم که برای دیدن نوبت کانون زبان به طرف میدان ساعت خواهم رفت تا اگر اتفاقی بیفتد بدانند که کدام طرف ها هستم در میدان ساعت همه مردم به سمت سه راه خاقانی نگاه می کردند و چند مامور هم بود ولی قرار بود که مراسم در راسته کوچه باشد به هرحال به طرف سه راه خاقانی رفتم و جلوی مسجد کبود به کانون زبان رسیدم آنجا یکی از دوستان دوران سربازی را دیدم به همراه او به طرف استانداری و بانک ملی رفتیم این کار را از میسر خیابان خاقانی به طرف میدان دانشسرا انجام دادیم تا آنجا خبری نبود و کمتر کسی دیده می شد فقط یک چیز معلوم بود تمام مغازه ها بسته بودند حتی مغازه های سیم پیچی مسیر، بلافاصله بعد از اینکه از میدان دانشسرا پیچیدم و تابلو وسط میدان را شکسته دیدم از الف تا یای قضیه دستم آمد من بار ها در جلوی استانداری شاهد تظاهرات بوده ام ولی اینبار گویا با بقیه موارد فرق کرده بود گلدانهایی که وسط میدان چیده بودند حتی یکی هم سالم نبود همه جا پر از مامور بود، یک نفر با دوربین داشت از بقایای خرابی ها فیلم میگرفت شیشه های اطاق انتظامات استانداری خرد شده بود روبروی بانک ملی تمام شیشه های بیمه ایران خرد شده بود همه افراد عادی به سرعت عبور می کردند و به طرف ارتش شمالی می رفتند ما هم به آن سمت رفتیم می گفتند ارتش شمالی هم بسته است ولی راه باز بود، دوباره به میدان ساعت رسیدیم ، شیشه های ساختمان شهرداری ( میدان ساعت) که بسیار از این وقایع در دل خود نهفته دارد سالم بودند، ولی هنوز تمام نگاه ها به سمت سه راه خاقانی بود، نا خود آگاه نیرویی ما را به آن سمت می کشاند در راه تمام مغازه ها بسته بودند رفته رفته تعداد جمعیت زیادتر می شد افراد سریعتر می رفتند تا به جایی برسند برخی گروه گروه و برخی تک به تک از هر دو سوی پیاده رو جا برای حرکت نبود رفته رفته تعداد اتومبیل ها هم کم شده بود و مردم اتوماتیک وار از خیابان هم حرکت می کردند مغازه ها اینجا هم بسته بودند عده ای از مغازه داران جلوی مغازه های ایستاده بودند و صحبت کنان جمعیت را نگاه می کردند همه می دانستند که عاقبت این اجتماع چه خواهد شد ولی گویا هیچ کس نمی خواست مانع شود صدایی شنیدم  که از 29 بهمن حرف می زد سریع به راهمان ادامه دادیم به اولین گروه رسیدیم ( در واقع آخرین گروه حرکت کننده) دستهابشان را بلند کرده بودند و شعار میدادند ـ آذربایجان اوباخدی اوز گوجونه دایاخدی ـ هارای هارای من تورکم ـ کمی سرعت خود را افزایش دادم و با موبایلم چند عکس انداختم در پشت مردم عده ای با خانواده خود هم آمده بودند و به آرامی راه می رفتند به فاصله کمی از این گروه، گروه بزرگتری که اول به نظرم آمد گروه اول هستند حرکت می کردند و لی تا به آنان رسیدم دیدم گروه دیگری هم جلوتر از آنان است از جدول کنار خیابان بالا رفتم و نگاه کردم تا جایی که چشم کار می کرد دست بود گاهی دست ها به علامت گرگ بودند و صدای زوزه گرگ به راه می افتاد همه به یک سمت می رفتند جالب بود شاگردان یک غذاخوری ار پشت نرده های غذا خوری به خیل جمعیت نگاه می کردند زمانی که دو وختر از روبروی آنان عبور می کزدند یکی از شاگردان به آنان گفت : سیز ده هارا گدیسوز؟ (شما دیگه دارین کجا میرین ؟) یکی از دختران به آنان گفت شما چرا قائم شدید اگه راست میگین برین جلو ... این حرف باعث لبخند من و دوستم و همه کسانی شد که صدای آن دختر (بخوانید شیرزن) را شنیدند و نا خود آگاه کلمه برکالله ( آفرین) بر زبان همه جاری شد ـ منیم دبلبم اولن دییر باشکا دیله دونن دیر ـ صدایی بود که از آن جلوتر ها می آمد و سبب افزایش سرعت من و دوستم می شد این راه ادامه داشت تا به نزدیکی های آبرسان رسیدیم پل روی چهار راه از دور دیده می شد ولی دیگر من به شخصه دیگر جرات جلو رفتن نداشتم جمعیت تا چهار راه رسیده بود کش و قوسی و فرار و برگشتی انجام شد ناگهان گاز اشک آوری دود کرد و همه اشک ریزان و سرفه کنان عقب آمدند ولی دوباره با خشم بیشتر جلو رفتند هنوز دود گاز به من نرسیده بود ناگهان احساس کرده گلویم گرفته آب از چشم هایم جاری شد و ناخود آگاه چند قدمی عقب آمدم عده ای سریع آتش روشن کردند و اه من گفتند آتش، اثر گاز اشک آور را از بین میبرد در حالی که به اطلاعات آنان تعجب می کردم بالای آتش رفتم که ناگهان دیدم در میان تمام آتش ها آتشی از همه بزرگتر در صف مقدم راه انداخته شد چند ثانیه بعد متوجه شدم موتور نیروی انتظامی را سوزانده اند آتش با هورای مردهم شعله کشید و صدای چند گلوله در من موبایلم را در می آوردم که دوستم فریاد زد نگاه کن .... من فقط آنچه می دیدم سقف مینی بوسی بود که چند بار بالا و پایین رفت و بعد ..... و بعد به آرامی مینی بوس به پهلو افتاد و ناگهان آتش گرفت با این دو آتش دیگر اثری از گازهای اشک آور برجا نمانده بود مدام جنگ و گریز برپا بود رفته رفته هوا تاریک می شد هر بار که مردم به عقب فرار می کردند من برای اینکه زیر دست و پا نمانم به درختی در کنار خیابان می چسبیدم در یکی از این فرار ها مردم از من هم گذشتند و من ناگهان دیدم که در خط اول هستم در پشت دودها مردانی را میدیدم و در بالای بل هم افرادی نظاره گر بودند ( بعد ها فهمیدم که برخی از بالای پلی ها مشغول فیلم برداری بودند تا بعداً....)

تبریز 85/3/1

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم خرداد 1385ساعت 8:29  توسط یک بنده خدا | 

به دلیل مشغله کاری مدتی بود که مسئله هسته ای، کشته شدن هموطنانم در بم و قبل از آن در سیستان تنها مشکل ملی بود که زمان و سختی های زندگی به من فرصت فکر کردن در مورد آنرا داده بود و البته مشکلات کردستان، که در فقر و قاچاق غوطه ورند، برادرم در آنجا خدمت سربازی می کند ( نمی دانم چرا همه ترک ها در آنجا خدمت می کنند در فامیل ما بجز من و پسر عمویم همه از عموی پدرم گرفته تا پدرم، تمام عمو ها و پسر عمه ها و کلاً همه در کردستان و سرزمین های کرد خدمت کرده اند که البته افتخاری است برای ما چون هیچ یک به بدی از آنها یاد نکرده اند)

اما در این شلوغی کار یکی از دوستان کرد به من خبر داد که در دانشگاه تبریز ( دانشگاهی که نماد مقاومت و آزادی خواهی ایران است) قرار است به اعتراض کاریکاتور روزنامه ایران تظاهرات کنند، حیف که دیگر دانشجو نیستم، این اولین فکری بود که به ذهنم رسید، از طریق اینترنت مطلب روزنامه را خواندم، مانند اینکه در مغزم صدای سوتی می آمد، سرخ و سفید شدم، به همکاران هم این کاریکاتور را نشان دادم هر کی دید  سری تکان داد و چیزی گفت برخی به واژه «کثافت ها» بسنده کردند و برخی پا را از این هم فراتر گذاشتند و... هنوز مدتی نمی گذشت که با آنان سر موضوعاتی مانند اینکه میزان مهاجرت از آذربایجان شرقی به تهران و اصفهان از همه استان ها بیشتر است و 50 سال است که در تبریز سرمایه گزاری خاصی از سوی دولت انجام نشده صحبت می کردیم البته در این میان به خاطره مشترکی هم رسیدم همه ما ( از من که با 26 سال کوچکترین آنان هستم تا آبدارچی ما که قبلا راننده اتوبوس بوده) در مدرسه جریمه دادیم می دانید برای چه؟ برای اینکه به اشتباه کلمه ای ترکی در کلاس گفته ایم !!! آن هم در تبریز! من خودم به شخصه برای هر کلمه 5 تومن ( آن زمان ها) به قلک کلاس می انداختم و می بایست از اینکه نتوانسته بودم زبان شیرین فارسی را تمام و کمال پارس بدارم خجالت زده باشم وقتی در دوره راهنمایی درس می خواندم در درس جغرافیا بعد از اینکه رود قزل اوزن را به درستی و با زبان خودم خواندم استادم با کمال متانت به من گفت پسرم آن را باید قِزِل اوزن ( به کسر قاف و ز) بخوانی چون فارس ها زبانشان نمی چرخد قزل را پشت سرهم بگویند به آن قِزِل می گویند و تو هم باید آن را این طور بخوانی و من با تمام سادگی آن را برای خانواده ام تعریف می کردم و آنان را بی سواد می دانستم چرا که آنان سالها به آن رود قزل اوزن گفته بودند... بماند...

از آن روز بگویم...

من می دانستم که قرار است اعتراضی به آن کاریکاتور کثیف ( که بعداً یاد گرفتم از واژه موهن برای آن استفاده می کنند ) روز قبل از آن روزنامه ایران به نقل از استاندار آذربایجان شرقی خود را مبرا از همه انتقاد ها کرده و خود را روزنامه ای معرفی کرده بود که باید تضعیف نمی شد (یکی از دوستان با لبخند معنا دارای می گفت خوب بالاخره هر دو کارمند دولت هستند) در چند روز مانده به اعتراض بزرگ من تمام روزنامه ها می خواندم از روزنامه های به اصطلاح چپی ( مانند آفتاب یزد و شرق) ـ همانهایی که در روز ملی شعر و ادب فارسی مقاله ها و نوشته ها در نفرین کسانی که تولد شهریار را به عنوان این روز انتخاب کردند چاپ می کنند ـ تا روزنامه های راستی ـ آنهایی که هرگونه صحبت از ترک ملت را در اوضاع همیشه حساس کنونی درست نمی دانند ـ این اعتراض های دانشجویی را منعکس نکرده اند و یا در بررسی آن با انتخاب جمله زیرکانه زیر آن را نوشته اند دانشجویان آذری!؟ ایران به آنچه آنان توهین می نامند اعتراض کردند از سایت های خبری هم خبری در دست نیست حتی و حتی از شبکه های فارسی زبان آمریکایی، که اگر یکی از گربه های ملت فارس زیر ماشین برود هوار وامصیبت  آنان به آسمان می رود و تمام کنوانسیون های حقوق بشر را قطار می کنند، خبری نبود گویا همه می خواهند دوباره صدایی خفه شود ( همه راضی از چسب رازی) بالاخره هم کیش و هم نژاد بودند و فوتبالیست های آنان (نه ما و نه ملت کرد و ...)، ستارگان قوم پارس، در جام جهانی خواهند درخشید ـ اکنون می فهمم چرا چهار سال پیش که تیم ترکیه تیم های جام جهانی را درو می کرد همه بچه های ترک دانشگاهمان به هم تبریک می گفتند و زمان گلزنی هاکان شکور ـ گلزن ترکیه ای ـ صدای هورا از خوابگاه های دانشگاه تبریز به آسمان می رفت

یک خاطره یادم افتاد: حدوداً چند سال پیش برای مراسم عروسی یکی از اقوام ساکن تهران به آنجا رفته بودم ـ داماد از خانواده ما و عروس اردبیلی بود ـ بعد از مراسمی که در تالار بود همه ماشین ها پر شده بود از خانم ها و من و 3 نفر از دوستان باید بالاجبار با تاکسی به خانه بر می گشتیم بعد از اینکه سوار تاکسی شدیم مشغول صحبت با هم  ـ البته که به زبان خودمان ـ بودیم که راننده گفت آقا شما تبریزی هستید من که در جمع تنها ساکن تبریز بودم گفتم بله از کجا فهمیدید؟ گفت آخه به یه ترکه میگن .... و یه جوک نثار مان کرد آن هم از نوع آنچنانی اش؛ خوب فکر می کنید ما چکار باید می کردیم؟ می خندیدیم؟، گریه می کردیم؟، ما هم به جوک نثار او می کردیم تا بی حساب شویم و تبادل فرهنگی کنیم، با آنکه همانجا دل و روده و فک و پوزه اش را سفره می کردیم، نظر شما چیست ؟ من هیچ کدام را نکردم، به راحتی گفتم دوست عزیز شما چه بدی از ما دیده اید که اینطور همه ما را ناراحت کردید و تمام لذت عروسی را به کام ما زهر کردید؟ گفت آخه شما همه جای تهران را اشغال کرده اید و تازه خودتون رو تهرانی معرفی می کنید ... دیگه من ادامه ندادم چون آدمی که به این بهانه بی محابا توهین می کند ارزش سخن گفتن هم ندارد...

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم خرداد 1385ساعت 8:25  توسط یک بنده خدا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ

نوشته های پیشین
خرداد 1385
پیوندها
آذربایجان
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM